سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )

196

تاريخ ايران ( فارسى )

خود را خادم مرداخ « 1 » ( مردوك ) و مأمور اصلاح خرابكارىهاى نبونيد ميخواند . در اين باب شرحيكه وارد است چند سطر او را در پائين نقل مينمائيم : « از اينكه او آنها را ( يعنى بتهاى اور و غيره را ) به شوانا ( يعنى بابل ) آورده بود ، مردوك . . . بر تمام ممالك ترحم كرد . . . . و پادشاه عادلى را جستجو نمود موافق دلخواه و او كوروش پادشاه انشان بوده است ، او را گرفت و اسم او را خوانده و براى سلطنت تمام عالم طلبيد « 2 » . هرگاه در مقابل كوروش ملت متحدى بود كه براى تقويت و نگاهدارى پادشاه خود حاضر بودند گمان نميرود كه ايرانيان ميتوانستند بدون محاصرهء طولانى بابل را با آن سه خط حصار و قلعه و آنهمه اسباب و استعداد مسخر نمايند ، ليكن اتفاق چنين افتاد كه همه اوضاع براى كوروش مساعدت داشت . در هرحال اول كاريكه آن پادشاه كرد اين بود كه آب دجله و دياله را در موقعى كه خيلى كم‌آب بودند از مجراى خودشان برگردانيد و باينطريق راهرا براى ورود بحصار بازنمود ، پس از آن به طرف شمال حركت كرد كه بقشون بابلى حمله برد . قشون مزبور بواسطه جهل يا خيانت متصديان در اپيس « 3 » مانده و از بابل دور بود . كوروش اين قشون را به سهولت شكست داد . در اين ضمن گبرياس سرلشكر او به طرف جنوب حركت كرده نبونيد را از سيپ‌پار رانده بدون زدوخورد وارد بابل شد و پادشاه چنان كه انتظار ميرفت به آسانى تسليم گرديد . بنابر امر اكيد كوروش لشكريان ايرانى معابد را حفظ كردند و دست بغارت و چپاول نبردند و چون بالاخره جهانگير بزرگ وارد شهر شد اهالى او را نجات‌دهنده دانستند و در كتيبهء سابق الذكر منقوش است [ وقتى كه به آرامى وارد تين‌تير ( يعنى بابل ) شدم با شادى و فريادهاى مسرت كه در قصر پادشاه بلند بود من مقر سلطنت را اشغال كردم ] . بلشازّار

--> ( 1 ) - Merodach . ( 2 ) - كتاب « Light from the East » تأليف بال ( Ball ) صفحهء 224 و نيز شرح قابل توجهى است قريب به اين مضمون كه در باب 45 كتاب اشعياء نبى مذكور و آن بدينقرار است « خداوند بمسيح خويش يعنى به كوروش ميگويد كه دست راست او را گرفتم . . . من تو را باسمت خوانده‌ام » « مؤلف » ( 3 ) - Opis .